اوقات شرعی
  • چهارشنبه،07 مهر 1400
  • ورود
 
       
      • داستان توبه کنندگان
        داستان توبه کنندگان

        در کتاب مثل آباد جلد 4 نوشته بود:
        شبی دزدی به خانه جُنَیْدِ بغدادی که یکی از عرفای زمانش بود رفت. هرچه گشت چیزی نیافت جز یک پیراهن، آن را برداشت و رفت. روز بعد شیخ در بازار می گذشت پیراهن خود را دید که به دست همان دزد است که دارد می فروشد. خریدار میگفت : ای مرد آشنایی می خواهم تا گواهی دهد که پیراهن مال خودت است . آنگاه خواهم خرید. جُنید پیش ‍ رفت و گفت : من گواهی میدهم که از آن اوست ، خریدار پیراهن را خرید و رفت .
        وقتی که دزد از ماجرا آگاه شد بر کار خویش سخت پشیمان شد و توبه کرد شیخ هم او را راهنمائی کرد و از خوبان گردید.
        خداوندا ببین چشم پرآبم
        زتوشرمنده بی حدّ وحسابم
        بدرگاه توهستم چشم گریان
        بده از لطف و احسانت جوابم
        تو معبودیّ و من عبد گنه کار
        ولی گفتی که غفّار الذّنوبم
        سرا پا عیب و نقصم بارالها
        تو فرمودی که ستّارالعیوبم
        الهی گشته ام زار و پریشان
        نظر بنما بر این قلب کبابم
        ببخشا از کرم جرم و گناهم
        نشانم ده ره خیر و ثوابم
        خداوندا رحیمی و کریمی
        من از شرمندگی در سوز وتابم
        منبع: قصص التوابین؛داستان توبه کنندگان،علی میر خلف زاده

        تعداد بازدید :479
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی: