اوقات شرعی
  • چهارشنبه،07 مهر 1400
  • ورود
 
       
      • احترام به والدین
        احترام به والدین

        علامه طهرانی در کتاب نور ملکوت قرآن می فرماید:

        یکروز در طهران، برای خرید کتاب، به کتاب فروشی رفتم، مردی در آن أنبار برای خرید کتاب آمده، ...کتابهای لازم را جمع کند؛ و آماده برای خروج شد که: ناگهان گفت: حبیبم الله. طبیبم الله یارم. یارم. جونم. جونم.

        [فهمیدم از صاحب دلان است] گفتم: آقاجان! درویش جان! تنها تنها مخور، رسم أدب نیست!

        ... در اینحال ساکت شد، و گریه بسیاری کرد؛ و سپس شاد و شاداب شد، و خندید.

        گفتم: أحسَنت! آفرین! من حقیر فقیر وامانده هستم. انتظار دعای شما را دارم!

        گفت: الحمدلله راهت خوب است. سیّد! سر به سرما مگذار! من بیچاره وامانده‏ام؛ تو هم باری روی کول ما میگذاری؟!

        گفتم: عنایات از جانب خداوند است. ولی آیا به حسب ظاهر برای این عنایاتی که به شما شده است؛ سبب خاصّی را در نظر داری؟!

        گفت: بلی! من مادر پیری داشتم، مریض و ناتوان، و چندین سال زمین گیر بود؛ خودم خدمتش را می‏نمودم؛ و حوائج او را برمیآوردم؛ و غذا برایش میپختم؛ و آب وضو برایش حاضر میکردم؛ و خلاصه بهر گونه در تحمّل خواسته‏های او در حضورش بودم. و او بسیار تند و بد اخلاق بود. بَعْضاً فحش میداد؛ و من تحمّل میکردم، و بر روی او تبسّم میکردم. و بهمین جهت عیال اختیار نکردم، با آنکه از سنّ من چهل سال میگذشت. زیرا نگهداری عیال با این خلقِ مادر مقدور نبود ... فلهذا به نداشتن زوجه تحمّل کرده، و با آن خود را ساخته و وفق داده بودم.

        گهگاهی در أثر تحمّل ناگواریهائی که از وی به من می‏رسید؛ ناگهان گوئی برقی بر دلم میزد، و جرقّه‏ای روشن می‏شد؛ و حال خوش دست میداد، ولی البته دوام نداشت و زود گذر بود.

        تا یک شب که زمستان و هوا سرد بود و من رختخواب خود را پهلوی او و در اطاق او میگستردم، تاتنها نباشد، و برای حوائج، نیاز به صدا زدن نداشته‏باشد در آن شب که من قلقلک را (کوزه را) آب کرده و همیشه در اطاق پهلوی خودم میگذاردم که اگر آب بخواهد، فوراً به او بدهم او در میان شب تاریک آب خواست.

        فوراً برخاستم و آب کوزه را در ظرفی ریخته، و باو دادم و گفتم: بگیر، مادر جان!

        او که خواب آلود بود؛ و از فوریّت عمل من خبر نداشت؛ چنین تصوّر کرد که: من آب را دیر داده‏ام؛ فحش غریبی به من داد، و کاسه آب را بر سرم زد. فوراً کاسه را دوباره آب نموده و گفتم: بگیر مادر جان، مرا ببخش، معذرت میخواهم! که ناگهان نفهمیدم چه شد؟

        إجمالًا آنکه به آرزوی خود رسیدم؛ و آن برق ها و جرقه‏ها تبدیل به یک عالمی نورانی همچون خورشید درخشان شد؛ و حبیب من، یار من، خدای من، طبیب من، با من سخن گفت. و این حال دیگر قطع نشد؛ و چند سال است که ادامه دارد.

        [نور ملکوت قرآن(ج‏1) ، ص: 141 با اندکی تلخیص ]

        تعداد بازدید :287
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی: