اوقات شرعی
  • چهارشنبه،07 مهر 1400
  • ورود
 
       
      • حکایت فقیر وراز ونیاز باخدا
        حکایت فقیر وراز ونیاز باخدا

        حکایت فقیر وراز ونیاز با خدا :

        پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی  برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
        از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :
        ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
        پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد
        و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
        من تو را کی گفتم ای یار عزیز
        کاین گره بگشای و گندم را بریز
        آن گره را چون نیارستی گشود
        این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
        پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است!
        پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
        نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:‌
        تو مبین اندر درختی یا به چاه
        تو مرا بین که منم مفتاح راه 

        - بعبارتی انسان در هر حالتی ،محتاج پروردگار خویش است و بدون اراده او هیچ امری محقق نخواهد شد ، واگر چنین ایمانی داشته باشیم باور خواهیم داشت که برای خداوند فرقی نمی کند که مشکل انسان کوچک است یا بزرگ زیرا اگر ارده اش تعلق گیرد هر محالی، ممکن خواهد گردید .

         منبع: حکایت ازمثنوی معنوی 

        تعداد بازدید :366
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی: