اوقات شرعی
  • چهارشنبه،07 مهر 1400
  • ورود
 
       
      • رحمت الهی
        رحمت الهی

        حاتم اصم که یکی از زهاد عصر خویش بود، مردی بود فقیر و عائله دار که به سختی زندگیش را اداره می کرد، اما اعتقاد فوق العاده به خدا داشت شبی با رفقای خود نشسته بود، صحبت حج و زیارت خانه خدا به میان آمد شوق زیارت به دلش افتاد به منزلش مراجعت کرد، زن و بچه هایش را اطراف خود جمع نمود و مقصدش را برای آنها بیان کرد و گفت : اگر شما با من موافقت کنید که به زیارت خانه خدا بروم ، من برای شما دعا خواهم کرد.
        زنش گفت :
        تو با این حال فقر و تنگدستی و این عائله زیاد کجا می خواهی بروی ؟ زیارت بیت الله بر کسی واجب است ، که غنی و ثروتمند باشد، بچه ها هم گرفتار مادرشان را تصدیق کردند، جز یک دختر کودک که شیرین زبانی کرده و گفت : چه می شود اگر شما به پدرم اجازه دهید؟ بگذارید هر کجا می خواهد برود، روزی دهنده ما خدا است ، خدای متعال قدرت دارد، روزی را به وسیله دیگری به ما برساند.
        از گفتار این دخترک همه متذکر شده ، و او را تصدیق کردند و اجازه دادند که پدرشان به خانه خدا برود.
        حاتم مسرور و خوشحال شد و اسباب سفر را فراهم کرد وبا کاروان حج حرکت نمود، از آن طرف همسایگان به منزل او آمدند و زبان به ملامت خانواده اش گشودند که چرا با این فقر و تهی دستی گذاشتید که پدرتان به سفر برود، چند ماه این مسافرت طول خواهد کشید شما از کجا مخارج زندگی را تاءمین می کنید؟

        همه بچه ها گناه را بار گردن دختر کوچک کردند و او را ملامت نمودند که اگر تو سخن نگفته بودی و زبانت را کنترل می کردی ما اجازه نمی دادیم پدر به مسافرت برود، دختر متاءثر شد و اشکهایش جاری گردید سر به سوی آسمان بلند کرد، دستها را به دعا برداشت و گفت پروردگارا اینان به فضل و کرم تو عادت کرده اند و از خوان نعمت تو برخوردار بوده اند، تو آنها را ضایع مگردان و مراهم در نزد آنها شرمنده مکن در حالیکه آنها متحیر نشسته بودند و فکر می کردند از کجا قوتی بدست آورند.
        اتفاقا حاکم شهر از شکار بر می گشت ، تشنگی بر او غلبه کرده ، جمعی از همراهان را به در منزل حاتم فرستاد تا آب بیاورند، آنها در خانه را کوبیدند، زن حاتم پشت در آمد، پرسید چه کار دارید، گفتند: امیر درب منزل ایستاده مقداری از شما آب می خواهد، زن با حال بهت به آسمان نگاه کرده گفت :
        پروردگارا! دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز امیر به ما محتاج شده و از ما آب می طلبد.
        زن ظرفی را پر از آب کرده نزد امیر آورد و از سفالین بودن ظرف غذر خواهی نمود.
        امیر از همراهان پرسید: اینجا منزل کیست ؟
        گفتند: منزل حاتم اصم ، یکی از زهاد این شهر است ، شنیده ایم او به مسافرت بیت الله رفته و خانوده اش به سختی زندگی می کنند.
        امیر گفت : ما به اینها زحمت دادیم و از آنها آب خواستیم ، از مروت و مردانگی دور است که امثال ما به این مردم مستمند و ضعیف زحمت دهند و بارشان به دوش آنها بگذارند.
        امیر این بگفت و کمربند زرین خود را باز نموده به داخل منزل افکند و به همراهانش گفت : کسی که مرا دوست دارد، کمربند خود را به داخل منزل بیندازد، همه همراهان کمربندهای زرین را باز کرده و به داخل منزل افکندند، موقعی که خواستند برگردند، امیر گفت :
        دورد خدا بر شما خانواده باد! الان وزیر من قیمت کمربندها را برای شما می آورد و آنها با می برد، خداحافظی کرده و رفتند چند لحظه ای طول نکشید که وزیر برگشت و پول کمربندها را آورد و آنها با تحویل گرفت ، چون دخترک این جریان را مشاهده کرد به گریه افتاد از او پرسیدند، چرا گریه می کنی ؟ باید خوشحال باشی ، زیرا خدای متعال به لطف خود، به ما وسعت داده است ، دختر گفت :
        گریه ام برای آن که ما دیشب گرسنه سر بر بالش گذاردیم ، و مخلوقی بسوی ما یک نظر انداخت ، ما را بی نیاز ساخت ، پس هرگاه خدای مهربان بسوی ما نظر افکند آنی ما را وا نخواهد گذارد، بعد برای پدرش دعا کرد، پروردگار! همچنانکه به ما نظر مرحمت فرمودی و کار ما را اصلاح کردی نظری بسوی پدر ما کن و کار او را اصلاح فرما.


         

        تعداد بازدید :297
        نام:
        پست الکترونیک:
        شرح نظر:
        کد امنیتی: